۲۹ شهریور, ۱۳۹۸

بهترین هدیه برای روز مادر
بهترین هدیه برای روز مادر

بهترین هدیه برای روز مادر

بهترین هدیه برای روز مادر
۵ (۱۰۰%) ۲ vote[s]

بهترین هدیه برای روز مادر به نظرت چیه؟

به چی داری فکر می کنی؟ چیزی متفاوت می خوای بخری؟

اره، یه فکرایی دارم؛ ببین، بحث دوس داشتن با اینکه بدونی چی به دردش میخوره فرق داره!خُب، حالا اون چیزی که به دردش بخوره رو دوس نداشته باشه چی؟

نه، مادر به توجه بیشتر اهمیت میده و اینکه بدونی به فکرش بودی، حالا مهم نیست هدیه به درد بخوره یا اصلا مورد علاقش باشه یا نه.

فکر کنم یکم دلشوره داری، ولی متوجه حرفات نمی شم!

ببین، این موضوع بیشتر به من و تو بر می گرده، می دونی منظورم چیه؟

نه!

این روز ظاهرا برای مادراس، ولی عمیقا موضوعیه مربوط به بچه ها. این چالش من و توعه، متوجه شدی چی گفتم؟

اره، خب حالا چیکار کنیم؟

بهت میگم.

بهترین هدیه برای روز مادر

چالش کادو دادن بَس چیزی چالش برانگیزه، کلی فکر آدمو مشغول می کنه، چی خوبه؟ چی دوس داره؟ تکراری نباشه؟ به دردش می خوره؟ قیمتش چقدره؟ و هزاران پرسش دیگه، ولی خب شاید بیشتر به دلیل نبود شناخت کافی از عزیزی باشه که می خواییم بهش هدیه بدیم.

فارغ از این حرفا، من مادرمو می شناسم، ولی بازم برام سخته که برای چنین روزی براش هدیه بخرم. اما خب بهتر از هر کسه دیگه ای می دونم که هدیه تنها جنبه تزیینی ماجرارو داره، اصل داستان خوده منم.

پرداختن به همه روزای مهم سال چیزی شبیه دکورسازیه، هر کی کادو بهتر بخره، بیشتر وقت بزاره، هزینه بیشتر کنه، دکورساز ماهرتریه. با این مورد موافق نیستم، نه اینکه هدیه خریدن بد باشه! با ظواهر آشنای این روزای جامعه مشکل دارم، با اینکه بعضی مواقع به دامِش میفتم، ولی همیشه سعی کردم ازش فاصله بگیرم.

هر موقع پله ها رو بالا میام تا وارد خونه بشم، وقتی مادر رو منتظر جلوی در نمی بینم، می دونم سر نمازه، اصلا خونه اومدنم از سر کار، همیشه مصادفه با نماز مادرِ. دیدن او در این نما، بیش از هر چیز دیگه ای روحم رو نوازش می کنه. مادر در وسط پذیرایی خونه با چادری با زمینه سفید و گل های آبی کوچک و جانمازی به گستره تمام زمین، در حال نماز گذاردنه؛ و من منتظر در تماشای او.

نماز مادر قضا نمیشه، سخت به مذهب مشغوله، ولی روحش آزاد و به دور از هرگونه ایدئولوژی دینیِ. با اینکه همیشه گفته: «عشق برای من تنها در فرزندام خلاصه میشه»، با این حال، مذهب تنها براش مقوله ای شخصیِ که براش آرامش بیشتر میاره. قرآن خوندن هم روال همیشگی بعد از نمازه. نزدیک به ۳۰ دقیقه نماز، قرآن و عبادت طول می کشه، همین دقایق مصادفه با سکوتی جاودانه و آرامش بخش. مکانی که مادر نماز می خونه، نقطه کانونی جهانه، جاییست که همه عالم بی اختیار به گرد او می چرخند.

وقتی به گذر همه این روزهای زندگی با او می اندیشم و در هر سویی جریان گرم او را احساس می کنم، در ناخودآگاهم یک چیز را می بینم و با خود چنین می گویم: « آیا محبت به مثاله ریشه درختی تنومند نیست که فرسنگ‌ها در اعماق زمین جای گرفته؟» بله، ۳ گانه «مادر، فرزند و محبت» برتر از هر تثلیث و احکام الهیهِ که در دل خود از حقیقی ترین واقعیت های جهان پرده بر می داره.

با این حال، به روز مادر نزدیک میشیم، قلبم بیش از هر زمان دیگه ای میزنه، هم شادم و هم نگران، هم از شادیم خبر دارم و هم از نگرانیم. هیجان درونم غوغا می کنه، طوری که آرامش رو ازم گرفته. انگار مابین همه چیزهای متناقض قرار گرفتم، سیاه و سفید، بالا و پایین و مرگ و زندگی! دیدن مادر آرامشه و ندیدنش سردرگمیه، از زمین رها شدن و در هوا معلق شدنه.

مسئله «بودنِ همیشگی» دردناکه، ولی با طبیعت نمیشه به مبارزه برخاست. با این حال، کشف این حقیقت که محبت هنوز جاودانه ترین ارزش جهانه، خود به تنهایی آروم کننده قلبمِ. لازمه این مهم، توجه بیشتر من به مادرمه و زنده نگه داشتن محبت بین من و اوست.

آماده ای فردا بریم خرید؟

برای روز مادر؟

اره، ولی ساعت ۵ می تونم بیام، خوبه؟

اره.

چی می خوای بخری؟

صبر داشته باش، می فهمی.

جدیدا خیلی مرموز شدی، به خصوص تو این مورد، فکر می کنم چیزی درونت تغییر کرده، درسته؟

چیزه خاصی نیست!

باشه پس تا ۵.

اوکی.

اولین بار که مهدکودک رفتم، برام جدا شدن از مادر سخت بود، یادمه روزای اول گریه می کردم. همین وضعیت رو زمان مدرسه رفتن هم داشتم، کلا نسبت به وارد شدن به محیط های جدید احساس غریبی می کردم، با این که وقتی بزرگ تر شدم، تونستم بر این حسم غلبه کنم.

با این حال، وقتی بعد از ۳ ماه که از زمان شروع مدرسه رفتنم گذشته بود، از جنوب به غرب تهران نقل مکان کردیم. به موجب همین، محیط زندگی و در کل مدرسم تغییر کرد، همون وضعیت غریبگی نسبت به محیط جدید رو دوباره داشتم. اما خب این بار قضیه متفاوت تر بود، چون از محیط گرم پایین شهر با اون شلوغی و فرم عجیب زندگی، اومده بودیم جایی که پژواک صدای آدم بین ساختمونای بلندش می پیچید، شهرک اکباتان.

وارد مدرسه شهید صادق تو فاز دو شدم، مثل همه مدرسه های ایرانی نرده های بلندِ سر تیزش دورتادور دیوارهای مدرسه رو پوشونده بودن، عملا چیزی شبیه زندان – پادگان. روزای اول برام سخت بود، ولی یه اتفاق همه چیزی دگرگون کرد. تو یه روز سرد بعد از اینکه خانم معلم دیکتش تموم شد و دفتر همه رو چک کرد، گفت: «امروز می خواییم به یکی از شاگردای باهوش (امر در خودستایی نباشه) جایزه بدیم»، همه بچه های کلاس هم هاج و واج مونده بودن، جایزه چیه دیگه؟ نه امتحانی بود نه مسابقه ای! یه دیکته معمولی گفت دیگه خانم معلم!

ولی قضیه انگار مشکوک بود. خانم معلم در ادامه صحبش: «خب، از کیوان جان می خواییم که بیاد پایه تخته»، از زیر میزش یه جایزه کوچیک اورد بیرون که به نهایت دقت با طرح گل های کوچیک آبی کادو پیچ شده بود. همین که جایزه رو گرفتم، دست زدن ها شروع شد، یکباره تابش گرمابخش خورشید از لابه لای پنجره های بی رنگِ نرده کشیده کلاس، فضای مه آلود داخل رو به نهایت روشن کرد. بعدها فهمیدم جایزه از سوی مادر بود.

انگار هنوز تو پیدا کردن بهترین هدیه برای روز مادر تردید داری؟ الان نزدیک ۲ ساعت داریم این پاساژو می چرخیم.

انقدر قُر نزن، بیا بریم داخل این فروشگاه ببینیم چی داره.

سالای قبل برات زیاد اهمیت نداشت، می گفتی خودتون برید هرچی می خوایید بخرید، منم سهم خودمو میدم، امسال چی شده همه چی برات فرق کرده؟

باید یه چیزه خوبی بخریم.

من که نمی فهمم چی میگی! الانم فقط داریم می چرخیم، بدون اینکه بدونیم چی می خواییم؛ تو سردرگمی، منم گیج کردی.

بیا بریم تو این فروشگاه، به نظرم چیزای خوبی داره.

خسته می کنی آدمو.

کیوان باید برقصه، کیوان باید برقصه، چی دارن می گن اینا. بلد نیستم برقصم، چرا مجبورم می کنید، حالا میام، شما برید برقصید، ای بابا، ول کنن نیستنا. کلا همین یه مدل رقصیدنو بلدم، این همه اصرارو برای کسی کنید که رقص بلد باشه، من فقط بلدم دستمو چپ و راست ببرم، مثلا ترکی دارم می رقصم. نزدیک ۵ دقیقه به قول خودم رقصیدم تا دست از سرم بردارن، اساتید رقص اینجا جمع شدن، بعدش گیر دادن به ما؛ تورو خدا این عمو کوچیکه مارو ببین، با اون چشای ریزشو دماغ چند وجهیش یه عشوه و نازی تو رقصیدنش داره که کایلی جنر (اون موقع ۱۳ سالش بود) باید جلوش بوق بزنه. یه چیزی تو شکل و شمایل ممد خردادیانه، حالِ آدمو بهم می زنه، اَه اَه.

مراسم عقد عموی بزرگ واره، یه عده باسناشونو تکون میدن، یه سری دیگه مشغول لاس زدنن، تعدادی هم تو یه گوشه تاریک دارن قایمکی نوشیدنی می خورن!!! منم اصلا حوصله ندارم، فردا باید برم دانشگاه، روز اولِ، اونم شهرستان. تا حالا اینجوری از حانواده جدا نشده بودم. خودمو خندون نشوم میدم، ولی مراسم رقص و پایکوبی بیشتر برام شبیه مراسم عزاس.

همینکه یه گوشه ای نشسته بودم و انتظار پایان مراسم رو می کشیدم، بابام اومد گفت باید بری، گفتم کجا؟ بری شهرستان، مگه قرار نبود فردا برم؟ نه هوا فردا بدتر میشه، برف و بوران میشه، جاده هم خطرناکه. همین که اینو گفت سردم شد. نمی خواستم الان برم، همون ۵، ۶ ساعتی که تا صبح زمان داشتم، برام کلی وقت بود، اما انگار مجبور به رفتن بودم. بغض داشتم، مادربزرگ تا فهمیده بود باید برم سریع نزدیک اومد، منم نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم سریع رفتم بالکن، دیدم همه زنای فامیل دارن جمع میشه تو بالکن، از بینشون مادر اومد داخل، بی درنگ گریه کردن و در آغوش گرفتن های مادرو فرزندی برای ثانیه هایی کوتاه مهمترین اتفاق شب بود. در گوشه ای از خانه و در بالکن، تصویری از شروع یک فراق بود و چند متر اونور‌تر شروع یک وصال، یه پایان تراژیک در بطن داستانی ملودرام.

قرار شد قبل از رفتن عکس بگیرن، منم با چشمای خیس اومدم کار عمو و ازون ور عروس خانم که از داستان باخبر شده بود و معلوم بود که دوس نداشت پایان شبش قشنگش اینجوری خراب شه، با حالتی که انگار خیلی شاکیه از قضیه اومد کنار همسرش تا ۳ تایی عکس بگیریم، برام اهمیت نداشت خوشحاله یا ناراحت، به … حسابش نمی کردم. اما در این بین مادر رو نمی دیدم. وسائل رو جمع کردم و با پدر به ترمینال رفتم. بلیط گیرمون نیومد، سوار تاکسی شدم. تنها چیزی که یادمه تنها بارش بارون، آهنگ خوشگلا باید برقصن و نور چراغ ماشینا بود.

به نظرت اینا چی هستن؟ خوبه برای خریدن؟

چه عجب بالاخره به هوش اومدی؟

اینقدر تیکه ننداز.

باشه، حالا چی هستن؟

بزار از فروشنده بپرسم. ببخشید آقا، این چه وسیله ایه؟

«دستگاه ماساژور»، چقدر می خوایید هزینه کنید؟

میشه یکم توضیح بدید؟

این دستگاه ها اقدامات ماساژ رو با بیشترین دقت انجام میدن، بعضی هاشون مخصوص پا، دست، کمر، گردنن و این بزرگه که می بینید اسمش صندلی ماساژورِ، همه بدن رو در یک زمان ماساژ میده.

چه جالب! نظر تو چیه؟ یکی ازین همینا رو انتخاب کنیم؟ فکر کنم خیلی به درد بخوره باشه.

اره موافقم.

پس بخریم؟

اره.

بی زحمت یدونه ازینا رو می خواییم، فقط بی زحمت با یه کاغذ کادوی براق که روش گل های کوچیک آبی داره کادو پیچش کنید، ممنون.

پایان

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *