۲۷ شهریور, ۱۳۹۸

مرکز فروش ویلچر – من، نازنین و اصغر ترقه
مرکز فروش ویلچر – من، نازنین و اصغر ترقه

مرکز فروش ویلچر – من، نازنین و اصغر ترقه

مرکز فروش ویلچر – من، نازنین و اصغر ترقه
۵ (۱۰۰%) ۱ vote[s]

چند روزی هست با پدرم دنبال یه مرکز فروش ویلچر تو تهرانم، چنجارو قبلا رفتیم ولی چیزه به درد بخور پیدا نکردیم، کلا خرید ویلچر برام کار سختیه، پیدا کردنش نه، اینکه یه ولچر جدید می خرم، این نو بودنش آزارم میده، از دور بهم لبخند می زنه و بهم میگه نمی خواد به همین زودیا ولم کنه.

تا الان ویلچرهای جورواجوری داشتنم، یه سریشون رنگی بودن، یه سریشون دستی و همین اواخر برای اینکه خانوادم هم نیاز نباشه هی منو این ور اون ور ببرن و هم خودم راحت تر باشم، مدل های برقیشو خریدن، که اینم خراب شد.

آدمایی که نمی تونن راه برن تا حدودی اعتماد به نفس پایینی دارن، این در مورد من صدق می کنه، هی سعی می کنم روحیه قوی ای داشته باشم، اما فکر کردن به اینکه پاهام حرکت نمی کنن، ضعیفم می کنه. همین باعث میشه ویلچر زود خراب کنم، می پرسین چرا؟

نزدیک ۷ ساله حوالی میدون چهار باغ تو جنت آباد جنوبی ساکن شدیم، تو همسایگیمون یه پسر شَری بود به اسم اصغر و معروف به اصغر ترقه! اونا هم تازه از خاک سفید اومده بودن جنت آباد، از همون اول باهام مشکل داشت، نمی دونم چرا. یادمه وقتی داشتم برای خرید بستنی آدمکی می رفتم سر بغالی کوچمون، این اصغر ترقه اینا داشتن اساس کشی می کردن، در حین حال که داشت یه کارتون صورتی رنگ رو بالا می برد، چشم تو چشم شدیم، دقیقا چیزی نزدیک ۵ ثانیه از خاور تا نزدیک در ورودی خونه با اون چشای وحشیش داشت وارسیم می کرد، بعد از اون نگاه داستان ما شروع شد.

من

کارش این بود ۲۴ ساعته دمه کوچه وایسه یه تسبیح بگیره دستش و هی بچرخونتش، تا آخر یکی رو خفت کنه. کلا نباید به چشاش خیره می شدی، همینکه فقط چند ثانیه کوتاه به چشاش خیره می شدی، خفتت می کرد. کاری نداشت سنت کمه! زیاده! پیری! جوونی! راه میری یا با ویلچری! همون اول تو روز اساس کشی وقتی چشم تو چشم شدیم، فهمیدم فاتحم خوندس، این آدم مشکل سازه. بیچاره آقای حسن نژاد، پیرترین فرد کوچمون بود، هر موقع که به سر کوچه می رسید، اصغر عصاشو از زیر دستش می کشید، بنده خدا یدفه خشکش می زد، انگار جریان خون تو رگهاش متوقف می شد، انقدر تو همین حالت می موند تا یکی بیاد یه عصا بزاره زیر دستش. خلاصه به همه یه گیری میداد، بچه هارو از گوششون می گرفت بلند می کرد، به زن شوهر دار تیکه می داخت، کتک کاری، دعوا، حتی یه بار دیدم تو روز روشن داره باغچه سر کوچرو آب میده، خیلی ریلکس ایستاده بود، پاهاشو باز کرده بود، زیپ پایین، روحیه بالا، چشما بسته.

لگد زدن چیزی بود که هر بار به سر کوچه می رسیدم اتفاق می افتاد، نمی دونم مرتیکه مریض چه پدر کشتگی با ما داشت، لگد زدنش به شرط واژگونی ویلچر انجام میشد، بی پدر میزد بعدش می خندید، انقدر تو این وضعیت می موندم تا یکی بیاد بلندم کنه.

یه بار وقتی تا ۱ ساعت رو زمین بودم، اونم تو صلات ظهر ِتابستون گرم، آسفالت داغ خیابون داشت کبابم می کرد، چشام ناخودآگاه بسته شد، تو این حالت وقتی بازشون کردم، انگار یه آب سرد خنک روم ریختن، نازنین رو دیدم، دختر خوشگل کوچمون. چنتا دختر خوشگل تو کوچمون هست، ولی این یکی یه چیز دیگس! به معنای واقعی می دونه چجوری باید از تک تک زیبایی های بدنش استفاده کنه و اونو به نهایت برسونه تا هر جنبده ای را در خودش حل کنه. زیبایی به تنهایی کافی نیست، سبک، شیوه و متد می خواد، چگونگی نمایش دادن زیبایی مهمه، هر دختری این استعدادو نداره. آخرش، نازنین با اون دستای سفیدِ باریکِ نرم و ناخنای بلند خوش فرم لاک زدهِ کمکم کرد تا بشینم روی ویلچر. وقتی تا ته کوچه داشت منو می برد، دقیقا گرمای دستای سفیدشو تو میله های فولادی ویلچر احساس می کردم، انگار نیرویی داشت منو از جام بلند می کرد!!!

نازنین

آمار همرو از پشت پنجره اتاقم داشتم، بارها نازنین رو می دیدم که از خونه میومد بیرون، طوری لباس می پوشید و جوری راه می رفت که باد رو به جریان و برگ درختان رو به رقص وا می داشت، انگار همه خیابون ایستاده و خیره کنان نازنین رو از ته تا سر کوچه همراهی می کردن؛ می خواستم از پنچره به پایین بپرم.

اما تنها کسی که از آزار و اذیت های اصغر در امون بود، نازنین بود. ولی برام جای سوال داشت چرا؟ از نازنین خوشش میاد؟ افکار شومی تو سرشه؟ می خواد بره خواستگاریش، هرچی بود برام جای تعجب داشت.

یه بار یادم میاد به مرکز فروش ویلچر رفته بودیم، همین که در حال بررسی ویلچرها بودیم، چیزی توجهم رو به خودش جلب کرد، از دور به سختی می تونستم ببینم، این نازنینه؟ اینجا چیکار می کنه؟ ویلچرو حرکت دادم تا بهش نزدیک بشم، سرعتم رو بیشتر کردم، ولی انگار بیشتر ازم دور می شد، جوری شد که دیگه نمی دیدمش، گمش کردم. همینجور که کنجکاوانه دورُ برو نگاه می کردم، یدفعه یه دختر جلوم ظاهر شد، قد و قوارش و فرم بدنش انگار نازنین بود، روسری هم سرش نبود، موهای لَختش تمام صورتشو گرفته بود و مثل یه روح جلوم بی حالت ایستاد بود، عرق سردی تمام وجودمو خیس کرده بود، ترسیده و بی حرکت بودم، انگار نه فقط پاهام بلکه تمام تنم بی حس شده بود، بعدش  آروم دستشو به سمتم اورد، موهای لخت جلوی صورتش آروم به کنار رفتن، خوده نازنینه، یه لبخند کوتاهی زد و من متوجه یه کبودی رو سمت چپ لبش شدم، یکم هم ورم کرده بود، بعد آروم بهم گفت بلند شو، بلللللللللللللند شو؛ صدای پدرم می اومد، همینکه رومو کردم ببنیم صدای پدرم از کجا میاد، تا برگشتم کسی دیگه جلوم نبود. نتونستیم ویلچر مورد نظرمون رو بخریم، برگشتیم خونه و من تمام طول شب رو با لرز و کابوس گذروندم.

فردای همون روز با بی حوصلگی رفتم بیرون تا چنتا نون سنگک بخرم، از خدا برگشته اصغر هم طبق معمول سر کوچه بود، احساس کردم نسبت به قبل اضطراب بیشتری داره، اینو می شد از چرخوندن تسبیح توی دستش احساس کرد. فهمیدم که امروز نه تنها ازون روزاس بلکه حتی بدتر، ازین جهت که همیشه اصغر از پیاده رویه کوچه می اومد به سمتم از به بغل ویلچر ضربه می زد و من بیچاررو واژگون بر زمین می کرد، اما ایدفعه قبل از اینکه به سر کوچه برسم، دیدم با اختلاف ۵ متر وایساده جلوم، عین فیلمای وسترن یه دوئل تمام عیار، ولی من که باهاش جنگی ندارم، اما نه! احساس می کنم ته وجودم یه چیزی درس نیست. همینکه این افکار به ذهنم می اومد، به مسیر ادامه دادم، اصغر بدجوری داشت نگاه می کرد و منم انگار نه انگار کسی جلوم هست، آروم ویلچر رو به سمت راست تغییر مسیر دادم، همونجور که به اصغر نزدیک و نزدیک تر می شدم، بیشتر احساس خطر می کردم، تا اینکه به نیم متریش رسیدم، همینکه چشام جلو رو می دید، یدفعه دیدم همه چی آبی شد!!! اصغر ترقه منو با ویلچر بلند کرده رو سرش. بعدش دیدم رنگ آبی آسمانی جاشو به رنگ خاکستری آسفالت داد، من به سمت گوشه ای از کوچه پرتاب شدم.

سر درد داشتنم بدنمم درد می کرد، با چشمای نیمه باز، دیدم یکی داره به سمتم میاد، انقدر جلو بود که فقط پاهاشو می دیدم، کفش پاشنه بلند ساده مات پوشیده بود، ازیناییکه جلوش یکم باز و یکی دوتا انگشتای پا هم معلومه، چشام بازتر شد، دیدم به انگشتای پاش لاک قرمز رنگ زده بود، ساق سفیدش به اندازه ۲۰ سانتی معلوم بود، به یکی از پاهاش یه زنجیر پای نقره ای باریک بسته بود، توان اینو نداشتم بر گردم و تمام وجناتشو ببینم، سرمو یکم بالا آوردم دیدم ویلچرمم خُرد شده، بعدش چشام بسته شد.

اصغر ترقه

بدن و سرم ضربه دیده بود، چند روز بدون اینکه بدونم بیرون هوا چجوریه، تو خونه بودم تا وضعیتم نرمال بشه. می دونستم نازنین بود بازم، ولی از کسی نپرسیدم کی به دادم رسید، کسی هم نگفت. پدرم دنبال ویلچر جدید بود برام، ولی نمی دونم چرا تو ویلچر خریدن اینقدر کند و سخت گیر هستیم، شاید هم پدر و مادرمم از اینکه پسرشون رو روی ویلچر ببین احساس خوبی ندارن، مثل خودم. بیشتر زمان از پدرم می خواستم منو ببره لبه پنجره تا بشینم بیرون رو ببینم، نه از نازنین خبری بود و نه از اصغر ترقه. بابام با مامور رفته بود دمه خونشون، پدرش گفته بود «ما هم ازش خبری نداریم».

همه چیز آروم بود، هوا یکم خنک تر شده بود، زرد شدن برگ درختا نوید پایان تابستون رو میداد. خورشید ته کوچه همیشه سایه مینداخت، همونجایی که من تو طبقه سوم ساختمونمون در حال تماشای رویداد تکراری زندگی بودم.

نزدیکای ظهر کمی چرتم گرفته بود، چشام می رفت و می اومد، یدفعه صدای آرومی شنیدم، صدای یه دختر!!! صدا همین نزدیکی بود، خودم رو به سمت پنجره کشیدم، صدا نزدیک تر می شد، تو کوچه هیچکس نبود، پنجره خونرو باز کردم، شنیدم که صدا از زیر ساختمونمون میاد، سرم رو از پنجره بیرون کردم و پایینو دیدم، واااااااای! دستای اصغر روی دهن نازنینه و اونو چسبونده به خودش تا حرکت نکنه، تقلای زیادی می کرد نازنین تا از دستش فرار کنه، ولی موفق نمی شد، روسریش از سرش افتاده بود، قلبم داشت از سینم بیرون می پرید، دهنم خشک شده بود، ولی حالا وقتش بود، نوبت من بود، خودمو از پنجره به پایین پرت کردم.

احساس درد شدید تو دست راستم کردم، نازنین گریان کنارم ایستاده بود، سرمو چرخوندم دیدم اصغر در عین حال که روش به طرف ما بود داره نم نم به عقب میره، همین که سرشو چرخوند و از سایه بیرون اومد، خون فوران کرد، در عرض چند ثانیه تمام کف کوچه به رنگ قرمز در اومد، انگار آسفالت تشنه خون بود. همینکه اصغر به زمین افتاد، آقای حسن نژاد رو با عصای چوبیه خون آلودش دیدم، اونو کشته بود. همه از پنجره ها داشتن دید می زدن، یه سری از خونهاشون بیرون اومده بودن، کوچه ای که همین یه ربع پیش در سکوتی مطلق غرق شده بود، حالا به صحنه انتقام، جنگ و خون ریزی و عشق و احساس تبدیل شده بود.

فرداش تو بیمارستان بودم، دستمو گچ گرفتن، نگاهم به بیرون پنجره اتاق بود، مادرمم کنارم، احساس خوبی داشتم، جسمم ضربه دیده بود، ولی درونم پر بود از زندگی، احساس می کردم انباشته از اعتماد به نفسم. مادرم با لبخند بیرون رفت، همینکه دیدم از در رفت، نازنین با یه ویلچر برقی جدید که روش یه پاپیون صورتی رنگ زده بود داخل شد، نزدیک تر اومد، صدای آرامش بخش کفشای پاشه بلندش در اتاق طنین انداز شده بود، جلوم ایستاد، دیدم لبای کوچیک قرمز خوش فرمش حالت لبخند رو گرفته، سریعا متوجه یه کبودی رو سمت چپ لبش شدم، یه مقدار هم ورم کرده بود.

پایان

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *